تبليغاتX
:: | عـکـس × جـوک × آهـنـگ | ::

 

 

                   

درباره وبلاگ

.:: علے قنبرے
اهل پایتخت قدیم،آشغال دونی حاضر!
11/2/1368
دانشجو کامپیوتر رودهـــــــــن [به این عظمت!!!]

" عادی ، اما عالی باش "


براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است. کسی که چنین می پندارد، به گامهای خود نیز ایمان ندارد. (پائولو کوئلیو)
آرشیو موضوعات
سیستم عضویت بلاگ
با عضویت در این سیستم شما جز یکی از

"اعضا ویژه" بلاگ به حساب می آیید ، همچنین دارای "1صفحه شخصی" میشوید . و دیگر امکانات...

فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :

ورود اعضا...

نام کاربری :
کلمه عبور :
فرستادن E-mail
انتقادات و پیشنهادات خود را در جهت بهبود وضع بلاگ به من میل کنید .


باتشکر علی

نام :
ایمیل :
متن پیام :
تقویم روزانه بلاگ
پیوند های روزانه
پیوند های وبلاگ
پشتیبانان

آقای پدر ...

آقاي پدر!

متاسفانه بسياري از جوانان با وجود گذشت دو دهه از زندگي خود هنوز راه ورسم رفتار با پدر اين فرشته سبيلو را نمي دانند. بياييد با رعايت نكات ساده زير قدر شناس زحمات او باشيم!

هر روز صبح صميمانه به پدر سلام كنيد اما هيچوقت نگوييد " چطوري پسر!"

وقتي پدر با عصبانيت مشغول نصيحت كردن شماست به سقف نگاه نكنيد (مي توانيد به تلويزيون نگاه كنيد!)
 
هرگز دستتان را داخل جيب شلوار پدر تان كه از جالباسي آويزان است نكنيد.
اما اگر پدرتان حساب پولهاي داخل جيبش را ندارد اشكالي ندارد!
 
در مقابل دوستتان با پدرتان باعصبانيت حرف نزنيد ، چون ممكن است دوستتان نارحت شود!
 
هرگز پدر را " تو" خطاب نكنيد.
اما مي توانيد خواهر و برادر ، گربه، گلدان و اتومبيلتان را " تو " خطاب كنيد (البته اگر ماشينتان تويوتا كمري است بايد " شما " بگوييد!)
 
سعي كنيد گاهي با پدرتان شوخي كنيد اما لپش را نكشيد!
 
در حين رانندگي براي خنده چشم هايش را نگيريد (ممكن است بر اثر خنده زياد تلف شويد!)
 
هيچوقت سيگار نيم سوخته خود را به پدر تعارف نكنيد ( تعارف سيگار كامل نشانه شخصيت شماست!)
 
هر سال روز پدر جوراب هديه ندهيد، زير پوش هم براي رفع تنوع بد نيست!
 
اگر پدر در مورد اينكه چرا شب دير به خانه آمده ايد سوال كرد هيچوقت نگوييد "برو بابا ، عشقمه دير بيام" مودب باشيد و بگوييد: " برويد بابا ، دير آمدن عشق من است!"
 
اگر وقتي داريد با پدر تان درد دل مي كنيد او روزنامه مي خواند ، عقده اي نشويد ، بلاخره خودتان روزي پدر مي شويد و مي توانيد همين كار را با پسرتان بكنيد و تخليه رواني شويد!
لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط علے  |  داغ کن - کلوب دات کام

زندگی کردن یا ... کردن ؟

زندگی !!!!!!

زنــدگی ساعت 3 نصفه شب ، درد زیاد ]دیگه موقعشه !!؟[

نیم ساعت بعد اورژانس بیمارستان : اتاق عمل و حاضر کنید ! (بعد از 9ماه بدبختی میرسیم به levelجدید عذاب و بدبختی) fucky world

15 دقیقه بعد به این دنیای لعنتی خوش آمدی hello to your new fucky world

دکتر: پسره

نزدیک به شش ماه بعد داره اولین قدمهاشو برمیداره ! میگه مامان ، بابا .

یکسال میگذره - دوسال میگذره ، از شیر گرفتنش ، وایی پسرمون لاغر شده ، دوباره بهش شیر بدم ؟!

سالها میگذره - داره میره مدرسه فعلا تا پنج سال شاده (کلاس پنجم)

بعدش میگذره - مراتب بالاتر یواش یواش چشمش به جامعه کثیفش باز میشه یا گرگ میشه یا مثل اجتماع دیگه مردم ، بله ، چشم ، گوش به دستور گنده ترها

دبیرستان تموم میشه کل امید و آرزوهاش به دانشگاه و ادامه تحصیل - فقط دانشگاه و میبینه ، فقط دانشگاه ، باززم دانشگاه

تو دانشگاه داره کم کم ازش زده میشه از تبعیضی که بین خودش و خیلیها دیگه میبینه بدش میاد

فکر میکنه به 1جنس مخالف نیاز داره ، تو فیلمها خیلی از خودش کمبود میبینه !

یعنی کسی هست که همدمش بشه ؟ میتونه به هر جنس مخالفی اعتماد کنه ؟ میتونه یه دوست دختر پیدا کنه ؟!!

از محیط دانشگاه ، به دخترهایی نگاه میکنه از بعضیهاشون خوشش میاد ! اما نمیدونه ...

معیاری رو در نظر نداره ...

زمان میگذره یکی رو پیدا میکنه ، عاشق هم میشن...

چند وقتی میگذره ، از این همه عشق بین خودشون خیلی چیزا میفهمه !

می فهمه که این زنــدگی لعنتی عشق نیست ، پول هست ، پول هست ، پول هست...

به این نتیجه میرسه که عشق بدون پول یعنی ماشین بدون چرخ  ! پس میره دنبال رفع نیازهای قبل عشقش ، میره دنبال اونا بدون خبری از عشقش ، موفق میشه ...

اما دیگه واسه رسیدن به عشق قدیمش دیــره اون رفته

بالاخره ازدواج میکنه ---

ساعت 3 نصفه شب درد زایمان ]یعنی وقتشه ؟!![

پ.ن : خودم نوشتمش اما دلیل بر سوژه بودن خودم نمیشه!

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط علے  |  داغ کن - کلوب دات کام

بدم میاد ، بدم میاد ، بدم میاد ...

اومم … مامانی جونم امروز زد پشت دستم ! یه نگاه تو چشاش کردم  یهویی بغضم ترکید ! مامانی گفت : کوفت … مگه نگفتم شکلاتت رو مثه ادم بخور لباسات کثیف نشه ! حالا من از کدوم گوری پودر رختشویی گیر بیارم لباساتو بشورم !

تو دلم گفتم : ایشش … من نمیتونم مثه ادم شکلات بخورم … من فقط عین بچه ها میتونم شکلات بخورم ! عین بچه ها …. عین بچه ها … میفهمی ؟

اومم … سر سفره مامانی پلو تو دهنم کرد در اوردم ! بابا جونم زد روی پام ! یهویی اشکام در اومد جیغ کشیدم ! باباجونم گفت : کوفت … برنج به این گرونی رو چرا در میاری میمون !

تو دلم گفتم : بابای بی ادب … سیر شدم خوب ! تازه همه میگن من شکل بابا جونم شدم !

اومم … عصری که شد دوبار جیش کردم ! مامانی جونم پامو نیشگون گرفت بهم گفت : خرس گنده خجالت نمیکشی هی جیش میکنی ! میدونی پوشک بسته ای چنده انتر ؟

تو دلم گفتم : ایشش … چرا نیشگون میگیری مامانه بد …مامانه بی ادب ! من خرس گنده نیستم ! من خرس گنده نیستم … چرا نمیفهمی اینو ؟

 شب تلویزیون یه اقایی رو نشون داد که داشت حرف میزد … بابا جونم به اون اقاهه گفت : بدبختمون کردی رفت … چی شد پول نفت ؟ از کجا بیارم پودر هزار تومنی بخرم ! برنج چهار هزار تومنی بخرم ! پوشک سه هزار تومنی بخرم ! مامان جونم یه حرف زشت زد

یه نگاهی به اون اقاهه کردم … پشت دستم درد گرفت …  جای نیشگون مامانم سوخت …  لب ورچیدم …  چشام پره اشک شد ! از اون اقاهه بدم اومد …  دلم خواست بهش حرفای زشت یزنم ! اما من که عین مامان بابام بی ادب نیستم که … فقط تو دلم بهش گفتم : دیگه ازت بدم میاد …بدم میاد … بدم میاد …

لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط علے  |  داغ کن - کلوب دات کام
:::: عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::
All Rights Reserved 2008 © alighanbari.Blogfa.Com

کپی برداری از مطالب این وبلاگ با درج منبع آن اشکالی ندارد .